|
خونه دنج ما
زندگی صورتی سین بانو و همسریش
|
دیروز تهران بودم. از صبح نما*یشگاه بین* المللی بودیم. ساعت 4 کارمون اونجا تمام شد. دل توی دلم نبود که برسیم نما*یشگاه* کتا*ب. نهار که خوردیم اومدیم سمت نمایشگاه. یادم رفته بود غرفه گیلاسی کجای شبستان بود! همینطوری از اول شروع کردم به خوندن لیست ها تا رسیدم به غرفه 20 ! خیلی خوشحال شدم . قبلش ناامید شده بودم که پیداش کنم آخه خیلی شلوغ بود. گیلاسی را تا حالا ندیده بودم اما تا توی غرفه شور*آفرین دیدمش شناختم ! نمیدونم چه جوری ! شاید حس ششم ... نمیدونم . اما خیلی هیجان داشتم . داشتم میلرزیدم. از بس خوشحال و هیجان زده بودم. گیلاسی همونطور که انتظار داشتم گرم و صمیمی و مهربون بود. تازه از بس میلرزیدم و هیجان انگیز شده بودم بغلم کرد و گفت : تو واقعا داری میلرزی! دیگه کتابمو یه امضای خوشگل کرد با یه گیلاس ! قشنگ ترین اتفاق دیروز من دیدن گیلاسی عزیزم بود. همیشه عاشق نوشته هاش و شخصیتش بودم. اما وقتی دیدمش فهمیدم خودش از نوشته هاش ماه تره . گیلاسی جون مرسی که هستی . [ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ۱:٠٠ ب.ظ ] [ سین بانو ]
[ نظرات () ]
عید با مسافرت یک هفته ای به شمال و اردبیل و سرعین و دید و بازدید از مامانم و مادر شوشو به سرعت سپری شد . مسافرت عالی بود . با دوستامون که یه زن و شوهر جوون هستند و دو تا نی نی هاشون رفتیم . یه روز سور*تمه ر*ی*ل*ی تا*ل*ش را رفتیم که خیلی هیجان انگیز و جالب بود . م*ا*س*و*ل*ه را رفتیم و با لباس محلی کلی عکس قشنگ گرفتیم که روی شاسی زدیم و چند تاشو هم همیجوری چاپ کردیم . سرعین هم دو بار آب*گرم رفتیم . من و خانوم دوستمون رفتیم و من از بس رفتم شنا و جکوزی و سونا خودمو خفه کردم . آست*ارا هم رفتیم و من کلی خرید کردم . دیگه کلی دریا رفتیم و خوش گذروندیم . روز سیزده هم جایی نرفتیم چون خیلی خسته بودیم و تازه از سفر اومده بودیم . فقط بعد از ظهرش مادرشوهری و برادرشوهری اومدن خونمون. شبش هم با شوشو بساط جوجه و قلیون را راه انداختیم و به خودمون حال اساسی دادیم . از فداش هم دوباره کار و کلاس زبان و همایش و جلسه و کار خونه و ... امروز هم با همون دوستامون رفتیم بیرون و نهارو بیرون خوردیم و حالا هم اومدم که این چند وقت را بنویسم .
[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ۸:٤۳ ب.ظ ] [ سین بانو ]
[ نظرات () ]
چهارشنبه سوری قرار بود با دوستامون بریم باغ . منم فکر میکردیم قراره فقط یه آتیش روشن کنن و از روش بپرن . همین ! خیلی معمولی و ساده رفتم . رسیدیم اونجا دیدم بههههه پارتیه . همه تیپ زده بودن و دقیقا مثل پارتی بود . یه کم اولش اعصابم خورد شد ولی بعدش گفتم مهم اینه که بهمون خوش بگذره . منم تیپم با اینکه سادست اما خوبه . اینقدر رقصیدم که همه بدنم درد میکنه ! یه جایی همه رفتم نشستند اما من و همسری اون وسط بودیم و هنوز میرقصیدیم ! یه آهنگ را دو تایی رقصیدیم ! بعدم از روی آتیش پریدیم و شام خوردیم و ساعت 2 رسیدیم خونه . صبحشم من خواب آلود و با یک ساعت تاخیر رسیدم سر کار . از خریدای عیدم کیف و کفش و شلوار مونده . دو تا مانتو خریدم و دو تا شال گوگولی . نمیخواستم دو تا مانتو را بخرم . اما دومی را که دیدیم همسری گفت برش دار قشنگه قیمتشم خوبه . امروز قراره بریم برای کیف و کفش . همسری هم یه شلوار خرید . فردا میان ترم زبان دارم . برم بخونم چون بعدش باید بریم خرید . [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱:٤٥ ب.ظ ] [ سین بانو ]
[ نظرات () ]
روز جمعه از ظهر شروع کردیم به خونه تکونی . تقریبا نصف آشپزخونه تا شب تمام شد . خیلی خسته شدیم . با اینکه 9 ماهه خونمو چیدم اما واقعا آشپزخونه کثیف شده بود . تازه من هر هفته تمیز میکنم با این وجود اینجوری شده بود . حالا هال و اتاق ها مونده و سین بانوی پرمشغله ! کار و کلاس و خرید و ... !!! ساعت 8 شب با شوشو رفتیم من آمپول بزنم . بعد منو رسوند خونه و خودش رفت ماشین دوستشو که پیشمون بود بده بهش . منم از خستگی خوابم برد . ساعت 11 دیدم یه چیز نرمی اومد کنارم خوابید !!! چشمامو باز کردم از خوشحالی جیغ کشیدم . همسری واسم یه خرس گنده خریده بود . دو شب پیش این خرسی را توی عروسک فروشی دیده بودم و عاشقش شدم . همسری هم سورپرایزم کرد و دیشب رفته بود برام خریده بودش .مرسی عزیز دلم . سورپرایز قشنگی بود . خرسم اینقده گندست که به زور بغلش میکنم. امروز هم کلی کار دارم . بعد از کار باید برم کلاس بعدشم همسری میاد بریم خرید . تازه بقیه خونه تکونی هم مونده . این همکار من همش چشمش روی مانیتور منه . اصلا نمیتونم کاری بکنم . تازه دید دارم وبلاگ مینویسم . منم اومدم توی نت پد تایپ کردم و کپی پیست کردم توی پرشین !!! حقشه . آدم فضول [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ٩:٢٧ ق.ظ ] [ سین بانو ]
[ نظرات () ]
شوشو سرکاره ! نیمه شب میاد . از سر کار اومدم رفتم کلاس زبان . بعدم رفتم یه کم مانتو فروشی ها را دیدم اما چیزی نپسندیدم . قراره برادر شوهری و جاری بیان اینجا یه کم دور هم باشیم تا شوشو بیاد . شام ماکارونی گذاشتم . مایه شو آماده کردم . گفتم بیام یه پست بنویسم و برم بقیه کارامو بکنم . خونه تکونیمو هنوز شروع نکردم . اگه بشه پنجشنبه جمعه شروع کنم . البته خونه من زیاد کثیف نیست چون تازه 9 ماهه عروسی کردیم و خونمونو تازه چیدیم . اما آشپزخونه کار داره . جمعه و جور کردن کمدها و تمیز کردن ویترین و کریستالای توش که خودش پروژه ایه !!! برنامه عیدمون هنوز مشخص نیست . شاید با دوستامون بریم شمال . هنوز معلوم نیست . ماریا جون این پست فقط و فقط به درخواست تو نوشته شده . خوبه خانومی ؟! الان مثل قبل شده ؟ [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ٩:۱٩ ب.ظ ] [ سین بانو ]
[ نظرات () ]
دوستش دارم . بودنش برام مهمه . وقتی نیست دلتنگش میشم ، کلافم ... مثل امشب که اضافه کاره ... دلم شوشو میخواد . [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ٧:٤٢ ب.ظ ] [ سین بانو ]
[ نظرات () ]
سلام . من سین بانو هستم . یه شوشو دارم که همه زندگیمه و خیلی وقته با هم هستیم ! خیلی که میگم یعنی حدود 7 سال پیش . الانم 8 ماهه که زیر یه سقف با هم زندگی میکنیم . هر دو شاغلیم و کارمند.دیگه اینکه همدیگرو خیلی دوست داریم و به امید فرداهایی روشن زندگیمون را داریم میسازیم . قبلا وبلاگ داشتم اما به دلایلی دیگه نمیخوام اونجا بنویسم . اینجا شروعی تازه ست برای من و آقای شوشو !
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۸:٢٥ ب.ظ ] [ سین بانو ]
[ نظرات () ]
|
|